تبليغاتX
آن سوی هفت پرده
"اشک حرم نشين نهانخانه ی مرا...زانسوي هفت پرده به بازار مي کشي" ...خدايا رهايم مکن

 یا لطیف!

                 

چه خوشبخت هستند آنهايي که دوستاني دوربين دارند؛که انتهای بهشت را مي بينند.

(نه برای دید زدن حوري ها و شير و عسلش ) بلکه چيزهايي را مي بينند که ديگران نمي بينند.

 دوستاني که درون آنها نفوذ کرده و طول وجودشان را اندازه مي گيرند. که سنگ شکن هستند؛ آن هم سنگ شکن قلب!  که متخصص دياليز هستند آن هم دياليز قلب!

دوستاني که خدا آنها را مي برد چون دلشان آزاد است و به چيزي جز خدا علاقه ندارند.

        ------------------------------------------------------------

   تکمله:

 

   - گفته بودند "ارميا" را بايد قبل از  "بيوتن" خوانده باشي. نخوانده بودم. يک سال از خواندن بيوتن گذشت....( حکايت خريدن کتاب هم براي خودش پست جدا مي طلبد )

   - گفته بودم کتاب ها در زمانی که لازم است به دستت می رسند و وقتش که بشود آنها را خواهی  خواندبعضی ها بعد مدتها در کتابخانه ماندن؛ بعضی ها از همان لحظه که جلد کتاب را لمس می کنی.
      "ارمیا" از دسته ی دوم بود!

   - این کتاب مفاهیمی را که بارها برایت تکرار شده؛ چنان می گوید که ناگزیری آنها را با گوش دل بشنوی نه چون همیشه با گوش سر. و باید آن را در یک گوشه خلوت بخوانی تا راحت اشک بریزی و زار بزنی چه اول ِ آن که حکایت دوست ِسنگ شکن ِ قلب، را به تصویر می کشد؛ چه آخر آن که رفتن "روح خدا"در خرداد 68 راحکایت می کند.
     همو که ارمیا نوشیدنی متبرکش -نیمه دیگر جام زهر- را می خواهد!

   - حالا بعد ازخواندن "ارمیا" بهتر می فهمم که ارمیای "بیوتن" از کجا به این نتیجه رسیده بود که برای جامعه اش هیچ کاری نمی تواند بکند. هر کدام از ما در تنهایی جنگلی که سرراهمان می یابیم؛ می توانیم و باید سوال هایی از این دست داشته باشیم که کمال ما با پیشرفت جامعه چه ارتباطی دارد و پیشرفت جامعه چه تاثیری در کمالات مردمانش می گذارد؟

   - ارمیا هنگام کار در معدن به جای یک کارگر، در واگویه هایش با خود پرسشی دارد؛ اینکه چه فرقی
     می کند اینجا این همه سخت می کوشد تا آن کارگر در خانه اش کنارزنش بخوابد؛ با وقتی که دانشگاه را ادامه داده و مهندسی شود که خانه ای بسازد تا دیگران در آن خانه همین کار را بکنند؟!
  

   - زمانی که ارمیا مانند ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین ِ بهشت زهرا زیر دست و پای مردمانی که حس غریبی آنها را وادار می کرد که از دفن امام جلوگیری کنند،  به زیارت
  امام رضا(ع) رفته بودم . همسر و برادرم وخانواده اش بلافاصله خودشان را به تهران رساندند؛ اما من که دختر بزرگم را باردار بودم نتوانستم به لحاظ بُعد مکانی خودم را به مکان تشییع نزدیک کنم. با خواندن فصل آخر کتاب، خودم را در آنجا دیدم!


   - بی بال و پر پریدن سخت است. کار هر کسی نیست. و وقتی "ارمیا" را بخوانی می بینی که سعادتی است اگر حتی مسیری کوتاه از راه را با یکی از این دوستان ِ سنگ شکن، همسفر شده  و قلبت را به او سپرده باشی. یک جور بیمه شدن برای بقیه عمرت.


  - یک بار دیگر مراتب قدردانی خودم به امیر خانی را باید اعلام کنم که با کلمات جادویی و با جادوی
    کلمات توانست دیوانه گی های نهفته زیر خاکستر دل را بیرون بکشد.
    برایش دعا می کنم که  شهید شود.

     
                                                دوای درد مرا هیچ کس نمی داند
                                                                فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا !

 -----------------------------

  - "من او" یش را شش سال پیش قبل از تولد « آن سوی هفت پرده » خوانده بودم.

     از " بیوتن"  هم در اینجا ها نوشته ام :

  (  البلا ء للولاء ... )  http://raahneshin.blogfa.com/post-48.aspx

 ( یخچال فهم ِ ذهنت را به برق ِ فهم ِ حیات دنیا که لعب است و لهو بزن!)
http://raahneshin.blogfa.com/post-50.aspx

 ( روایت انسان آخرالزمانی ) http://raahneshin.blogfa.com/post-61.aspx

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:35  توسط آرام   | 

یا لطیف!

                             

 - چند روزی می شه که خواندن «دا» را تمام کردم.

 با خواندن کتاب "دا" دوباره با احساس وسوالی مشابه چند وقت پیش درگیر شدم. اینکه تا کی وتا کجا خواننده ی نقش آفرینی های دیگران باشم؟! و دریغ از ماندگاری یک نقش تاثیر گذار در زندگی خویش؟

دلم می خواهد که ازمادرانی مثل "دا" مادر خانم "سیده زهرا حسینی" و پدر شهید ش ؛ که با تربیت شایسته خود، و به مدد زندگی دینی و کسب روزی حلال، چنین فرزندانی را پرورش داده اند؛ و از خود  خانم "سیده زهرا حسینی" که حاضر به بازگویی خاطراتش از روزهای مقاومت خرمشهر در برابر متجاوزین شدند؛ هزاران بار تشکر کنم.

و توصیه برای خواندن این کتاب، به نسل امروز که هنوز در چرایی و چگونگی سال های دفاع باقی مانده و درک درستی از ارزشهایی که سبب رشادت ها و پایمردی شیر زنان و دلاور مردان وطنش در آن دوران شد؛ ندارد.

با خواندن این کتاب سیر بزرگ شدن روح آدمی را در می یابی که بدون نیاز به اندرز و توصیه از جانب دیگری؛با دل و جان مسوولیت حفظ ارزش های انسانی و دینی وملی ، را می پذیرد؛ و با شراکت همدلانه در رنج و مصیبت دیگران، و با حضور در دلخراش ترین صحنه هایی که حتی مردان از آن دوری می جستند؛ حماسه ای رامی آفریند؛ تا اکنون با مرور آنها من و تو و دیگران را از منیت پرستی ها و بی تفاوتی هایمان شرمنده سازد.

-------------------------------------

تکمله:

1- حین خواندن کتاب به دنیایی دیگر وارد می شوی که؛ زمین گذاشتن کتاب یا هر گونه صدا و مزاحمت دیگران، گویی تو را از یک بلندی به پرتگاه میکشاند! و " این دنیایی" می شوی!

2- دست دست نکن، حتما "دا" را بخوان! و اگر توانستی فصل 3 تا 13 آن را بدون همراهی اشک بخوانی؛ خبرم کن!

3- من هم در مدرسه روشنگر که "زینب"( خواهر سیده زهرا حسینی ) در آن مشغول به تحصیل شد؛ سالهای 61 تا 64 دوران دبیرستان را گذراندم.

4- می گم مدیونم ولی عکس یه شهید نیست روی دیوار خونه م
     می گم علقمه و غافلم از غربت اروند

     شرمنده نشدم از پلاک و چفیه و سربند ...

                                          دوای درد مرا هیچ کس نمی داند
                                                                      فقط بگو به طبیبان دعا  کنند مرا
 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 5:33  توسط آرام   | 

یا لطیف!

                                 

-داشتم به این فکر می کردم که چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است.
... یعنی من که می میرم برای این که کسی- حالا هر جا که هست - عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه  نمی ارزند مخفی نکند. یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی در باره اش می کنند؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آن طوری که نیست جلوه ندهد. یا آن طوری که هست، خودش را بروز ندهد.1

-" اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساسا آدم کوچکی است. " 2

از قضا آهشون خیلی ام دامنگیره - " خوب نیست آدم با عروسکش طوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه؛ دل نداره و نمی تونه نفرینش کنه.. " 3

------------------------------------
 تکمله:

 * عنوان فصلی از کتاب "کافه پیانو" نوشته "فرهاد جعفری"  که امروز چاپ بیستم اون رو خوندم.

 1. جمله طلایی کتاب از نظر خودم!
   این جملات در وصف علی دوست نویسنده در حالی گفته شده که تو کافه ای پر از خرت و پرت های دنیای مدرن روی یه جانماز با نقش بته جقه داشته نماز سر وقتش رو می خونده.

 2و3. جملات طلایی کتاب از نظر نویسنده.

 - وقتی کتاب رو می خوندم احساس می کردم که دارم روزانه نویسی های یه وبلاگ نویس رو می خونم.

 - فرهاد جعفری به 11 دلیل از دکتر احمدی نژاد حمایت کرده بود و بعد از آن عده ای از موج سبزی ها کتابش را برای نشر چشمه پس فرستادند!

 - فرهاد جعفری در جواب مطالبی از تابناک توضیحاتی داده که در پیوندهای روزانه گذاشتم  
 

http://www.goftamgoft.com/note.php?item_id=595  که در جایی از آن گفته:
 
وقتی شب پیش، سخنان آیت‌اله خامنه‌ای را شنیدم که در فرازی از صحبت‌هاشان گفتند «باید مراقب باشیم که برای خدا کار کنیم»؛ صبح که رفتم بخوابم، شاید برای نیم‌ساعت در این فکر بودم که «چطور می‌شود برای خدا کار کرد؟! و مطمئن بود که برای او کار کرده‌ایم؟!». و فقط وقتی خوابم برد که پاسخی برایش یافتم. که البته معلوم نیست درست باشد، اما به‌نظرم می‌رسد که با خرد بشری و امکانات انسانی، مطابق‌تر و امکان‌پذیر است.

 - بعضی ها این کتاب را با "بیوتن" امیر خانی مقایسه کردند! اما به نظر من که کاملا متفاوت هستند و بیوتن چندین سر و گردن بالاتر از کافه پیانو هست. حداقلش اینه که امیرخانی خودش را مثل جعفری سکولار نمی دونه. که امیر خانی اگه از نماز و روزه ای تو قلب بلادی که "در آن نمی شه زندگی دینی داشت"؛ می نویسه بهش اعتقاد قلبی داره.
 شاید فقط از این نظر که تکه کلام های مخصوص و نویی در سراسر داستان خودنمایی می کنه و نویسنده ابایی از گفتنشون نداشته؛  و کتاب در مدت کوتاهی به چاپ های مجدد رسیده یه جورایی با بیوتن شبیه باشه.


                                                   دوای درد مرا هیچ کس نمی داند
                                                                    فقط بگو به طبیبان دعا  کنند مرا
 
    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:11  توسط آرام   | 

 یا لطیف!

                    


...چیزی وجود ندارد که بگویم،من خود را پایبند نساخته ام اما پایبندم!
- نمی فهمم ؟!
-فایده ی پیمانها چیست؟این پیمانها نیستند که در میان مردم بستگی ایجاد می کنند.اگر انسان احساسی خاص نسبت به چیزی داشته باشد این احساس او را بدان وابسته میسازد ولی اگر چنان احساسی در او نباشد هیچ عاملی قادر به ایجاد چنین وابستگی نخواهد بود...*
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 5:31  توسط آرام   | 

 

یا لطیف!

 

   نمی دانم کسان دیگری هم این طوری هستند که با یک شعر، یک ترانه، یک کتاب، یک داستان، در لحظه ای دقیقا مناسب، و با حداکثر تاثیر روبرو شوند؟

مواقع زیادی این اتفاق برایم افتاده. بخصوص در مورد رمانهای خوبی که این اواخر خوانده ام. گاه  بلافاصله بعد از خرید کتاب آن را خوانده ام و گاه ماه  ها گذشته و در کتابخانه حضور خود را به رخ کشیده. اما نخوانده ام و نخوانده ام تا زمانی که وقتی می خواندم حس کرده ام این کتاب برای همین لحظه ی زندگی من نوشته، منتشر و در دستانم قرار گرفته است!

    یکی از همین دست کتابها، رمان   "بادبادک باز"  نوشته ی
  "خالد حسینی" بود که مدتها قبل از خرید ِ آن، توصیه به خواندنش شده بودم. اردیبهشت ماه خریدمش. از یک ماه پیش شروع به خواندن کردم! (علیرغم تعجب زیادم که چرا نمی توانم تمامش کنم)  ۲۵ آبان درست در شبی که بار دیگر، لحظات تلخی را از یک ناهمراهی تجربه می کردم؛
چند صفحه ی باقیمانده را به پایان رساندم.*

 کتاب از دوستی بین دو نفر از دو طبقه و مذهب متفاوت در افغانستان می گوید. وهمزمان با بیان داستان زندگی آنها ؛ به تاریخ افغانستان از اواخر سلطنت ظاهر شاه تا به قدرت رسیدن طالبان نیزاشاره می کند.

 دو نفر که از کودکی در کنار هم بزرگ شده اند ویکی حاضر است برای دیگری هر کاری کند...

 آن جا که می گوید  "تو جون بخواه!"  هم کودک دیگر وهم من ِ خواننده با تمام وجودمان می دانیم
 که راست می گوید! و ..... اما آن دیگری بزدلانه،  برای رسیدن به خواسته ی خود و به دست آوردن
  محبت پدر؛ فرار از موقعیت را ترجیح می دهد. و مدتی بعد با ترفندی به خیال خود کلاماجرا را از
  زندگی خود پاک می کند. اما...

 اما باید با کتاب همراه شوید و ببینید که این فرار چه بر سر او و جدانش می آورد.

 ----------------------------------------------------------

 تکمله:

  * تشنه ی گفتن و شنیدن باشی و دیگری تورا به امور واجب تر توجه دهد .
    دیگری کسی باشد که از او پر شده باشی و یک لحظه همراهیش برایت ...
    به دست این دیگری تیشه می دهی تا تورا از بن بکند. راستی او تورا می زند یا خودش را؟

   ۱-  کتاب را که می خوانیم حتما بارها با خودمان نجوا خواهیم کرد که چند بار در زندگی
      مثل امیر یادمان رفته که این رسم دوستی و برادری نیست؟

  ۲- کتاب را که بخوانی خواهی دید؛ یک سینه ی پر درد خاموش در همسایگی ما چه پیشینه ی
    پر وپیمانی داشته و ما سالها از افغانی ها در کشور خودمان موجودات رقت انگیز وحشتناکی
    ساخته ایم.

  ۳- بادبادکهایمان را رها کنیم؛ تا بخشایش به بار نشیند و رنج، جلّ وپلاسش را جمع کند

                      

 - اشکم احرام طواف حرمت می بندد             گرچه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
  بسته ی دام وقفس باد چو مرغ وحشی          طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست

 - بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائمست         ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                      اینو هم یکی از خوبان فرستاده . شنیدنی ست :

                                           دارد این دل هم خدایی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:29  توسط آرام   | 

 

 

 

                      باز هم بیوتن

 

 

عاطفه خانم  مطالب جالبی در مورد کتاب   درِ  یخچال ذهنت را ... گفتند .

 ( نظر را میتوانید در ادامه مطلب ببینید )

 

چند نکته را در جواب بگم :

 

در مورد دوباره خواندن کتاب حق با شماست . رمان چند لایه هست و با هر بار خواندنش به درک جدیدی از مفاهیم  آن می رسی . میشه گفت که همه ی جملات کتاب ، دقیق و حساب شده بیان شده .

 

اینکه ارمیا شناخته نشده؛ به دلیل حذف ۳ فصل از کتاب که دلایل خروج او از ایران را بیان کرده؛ می باشد.

و دلیلش برای حذف ،  به تصویر کشیدن فضایی تلخ از جمهوری اسلامی بوده .

 

 

 گفتی -    اینکه این آدم که به خیلی چیزها انقدر اهمیت می ده  هیچ جای داستان دلیل خوب یا حتی دلیل دم دستی برای ازدواجش با آرمیتا بیان نمی شه!   -

 

بله و به گفته خود امیرخانی کشش ارمیا و آرمیتا یک بهانه الکی برای پیشبرد قصه بوده است . و اگر داستان درست خوانده شود ؛ معلوم می شود که این عشق ربطی به دلیل اصلی ِ به ستوه آمدن و کندن ِ ارمیا از ایران ندارد .

 

 

 خودم در جاهای از داستان از این همه سکوت ارمیا و دفاع نکردن هایش لجم می گرفت ! اما اتفاقا قصد نویسنده همین بوده است که :

 ارمیا را استعاره ای کند برای نشان دادن ِ تحیر آدم های آرمان گرا و اعتقاداتشان، در تقابل با چنین سیستمی

 شاید این سرگردانی برای همه ی ما در هر جا پیش بیاید ؛ اما هر کداممان نوعی از انفعال یا اعتراض را نشان  می دهیم .

و جنس اعتراض ارمیا نه انفجار برج امپایراستیت بوده است و نه جواب دادن به هیات منصفه در دادگاه و خواندن دفاعیه از خود .

 

 حتما برایت پیش آمده که گاهی اوقات در جمعی هستی و می دانی حرفهایت کوچکترین تاثیری در افراد حاضر ندارد و یا آن را نخواهند فهمید . پس  ترجیح می دهی سکوت کنی !

 

البته فکر می کنم ارمیا به مدد فطرت خداجوی هر انسان که در رمان در قالب سهراب نشان داده شده

راه درست را رفته  . راه درستی که امریکا توان هضم آن را نداشت  -   جستجو برای کمک به یک انسان

( سوزی ) که به خاطر فقر آلوده به گناه شده  . -  و برای امریکاییان این جرم بزرگی محسوب می شود !

 

امیر خانی گفته حرف او در این کتاب آن بوده که :

 در امریکا نمی توان زندگی دینی داشت و به رستگاری رسید . و اگر کورسوی امیدی هم باشد نهایتش می شود شخصیت های حاشیه ای مثل حاج مهدی و رضای لبنانی .

او معتقد است که ۱۰ سال دیگر همه خواهند گفت که رمان بیوتن اثر خیلی حزب اللهی است .

چرا که به ما یاد آوری می کند کجاها داریم اشتباه می کنیم . 

 

 اما  همون طور که گفتی  - نوع نگاه ها رو همین نزدیک،تو دور و بری هات می تونی ببینی. -

.....  پول پرستی و اسلام آمریکایی را که با شخصیت هایی مثل خشی و سرمایه دار سعودی ، و هرهری مذهب بودن  که با آرمیتا نشان داده شده را ، همین جا بغل گوش خودمان هم می توانیم ببینیم .

 

                                                                                        خدا کند که مسلمان باشیم وبمانیم

 -------------------------

پی نوشت :

 

(.....‏«بيوتن» اما آشكارا اداي دينِ اميرخاني به قرآنِ مهجور و مظلومِ خداي ماست. اگر قرآن را از «بيوتن» منها كنيم، ‏‏«بيوتن»ي نمي‌ماند. كثرت استنادها، اشاراتِ مستقيم به لفظ و ترجمه‌ي كلامِ وحي و طرح شبهات مهم و جالبي كه ‏تعدادشان به حدود صد مي‌رسد، آن شوخيِ تلخ با سجده‌هاي واجب و مستحب قرآن، قرآن خواندن كافر و مسلمان در ‏جايي كه آسمان را نمي‌توان ديد، همه و همه دغدغه و همتِ نويسنده را در توجه دادنِ خيلِ بسيارِ مخاطبينِ كتاب، به ‏كتابِ اصلي و نويسنده‌ي كتابِ اصلي مي‌رساند. به اين خاطر به سهم خودم از رضاي اميرخاني ممنونم.‏....) * متن کامل را در اینجا بخوانید . --------------------------------------------  بعد نوشت :                    آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند! ( سایت رضا امیرخانی )  مطالب مرتبط در همین وبلاگ :                    یخ چال ذهنت را به برق ِ فهم ِ حیات ِ دنیا که لعب است و لهو بزن !                       البلاء للولاء ...  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط آرام   | 

 

 یا اله العاصین !

 

     {  امشب کس دیگری هست که از همه ی نورها تصویر می گیرد ...

  چارستون نور را ببینید امشب ، که به چار گوشه ی عالم بر افراشته اند .

  صدای پروردگار آمرزنده بلند است که آیا کسی باقی نمانده است که اورا بیامرزم ...

  اگر امروز هل من مزید اورا نشنوی ، فردا هل من مزید دوزخش را به جان

  خواهی شنید .  بیا در صف گنه کاران بایست و صدا بزن ای خدای گنه کا ران ... 

 که امشب با یک اله العاصین لبیک می گوید ...  گفت با هفت بار ذکر شریفه ی 

 یا ارحم الراحمین ، یک لبیک در جواب می گوید ، اما ذکر یا اله العاصین 

 تمام نشده صدا می زند لبیک ای بنده ی من ... بیا در صف گناه کاران بایستیم ... }*

 

--------------------------------

 

 تکمله !

 

 * قسمتی از کتاب ِ " بیوتن ِ " رضا امیرخانی - کتاب سخت خوانی که برای گم نشدن در رفت و برگشتهای زمان و مکانی اش ،و برای فهم کلمات انگلیسی که با حروف فارسی بیان شده ؛

  و به توصیه نویسنده ،  ناشر اجازه ی هیچ گونه  ویراستاری در رسم الخط مخصوص آن را نداشته ؛

   باید تمرکز زیادی داشت .

  

 - این هم برای عاطفه خانم    ( با اینکه مشغول خواندن کتاب است اما دیشب خواست که زودتر آنچه می خواستم بگویم را ، بنویسم )

 

 - حیفم آمد که هنوز" ارمیا " ی امیر خوانی را نخواندم . ( گویا ارمیای بیوتن از آن جا آمده )

 

  - خیلی جاهای کتاب بود که دلم می خواست اینجا نقل کنم . اما شاید جان کلام را همین چند سطربالا ادا کند . چرا که :

 

 - می شود شب قدرت را دور از وطن و" بی وطن " ( بیوتن ) در بلادی و در میان کسانی که اگر نماز می خوانند به زبانی غیر از زبان وحی ؛ و سجده هم که می کنند بر زر !

 در میان مسخ شدگان باشی ؛ و آوای " البلا ء للولا ء " را از میان کلمات مبهم و بی معنی " سیلور من " بشنوی و همین بشود ذکر شب قدرت .

 

 - در دیاری باشی که طبّش به عوض رفتن سرا غ علت ، با معلول مبارزه می کند :  ( تجویز ویتامین بیوتن برای ترمیم ناخنهای رقاصه ای که به علت استفا ده ی

           مداوم از چسب ناخن ، سفید شده )

و یخ چال ذهنت را به برق ِ فهم ِ حیات ِ دنیا که لعب است و لهو بزنی و حواست

 باشد که اگر کلمه ای بی راه بگویی رگ گردنت را قطع خواهند کرد ( وتن الوتین )

 " و لو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین  ثم لقطعنا منه الوتین "

 

 - در همان جا در اولین شب قدر ، صدای امیرالمومنین را بشنوی که :

 " این اخوانی الذین رکبوالطریق و مضّو ا علی الحقِّ ؟ "

 

 - و از خدا بخواهی که اگر تیر دیگری هم دارد بفرستد ، اگر بلای دیگری هم دارد نازل کند

و دوست داشته باشی در بی وطنی ، در میان دوستانی که به تو خیانت کردند و در میان حرمله های تاریخ که هیچ گاه تیرشان به خطا نمی رود ؛ بالقطع الوتین و مثل ابا عبدالله بمیری ... تا به غایت وجودی ات رسیده باشی .

 

                                          * * * * * * * * *

 عشق از اول سرکش و خونی بود

  تا گریزد هر که بیرونی بود

----------------------------

 

پی نوشت :

 

 

بخشی از نظرات جمعی از اهالی ادبیات ( متن کامل را می توانید در اینجا http://www.ketabnews.com/detail-7765-fa-1.html

بخوانید )  :

 

- بی‌وطن یک رمان سیاسی نیست. حتی رمان اجتماعی هم نیست. بی‌وطن یک رمان مذهبی است. رمانی که قهرمان آن در پی پیدا کردن پاسخ برای پرسش‌های امروزین هم نسلان خود است

 

- سرباز تنهایی که در یک بافت پیچیده جدید خود را در تناقض می‌بیند و هیچ همراهی غیر از ذهن و خاطرات‌اش پیدا نمی‌کند و این ذهن خاص اوست که مخاطب را احضار می‌کند برای دیدن مراسم نبرد تک‌نفره او با جهان اطرافش... 

 

- رضا امیرخانی در بیوتن، مهر تاکیدی زد بر زبان اختصاصی خودش و داستان‌سرایی اختصاصی خودش در جریان رمان‌نویسی امروز ایران. این اتفاق ممکن است در آینده به سبک خاص او بدل شود.

 

- رضا (در تمام آثارش) نقش‌‌هایی را که دیده و زندگی کرده برای ما بازآفرینی می‌کند.

 

- وقتی کتابی چاپ می‌شود که هم خوب نوشته شده و هم خواننده دارد، در دل نویسنده‌ها نور امیدی روشن می‌شود و حسابی سر ذوق می‌آیند. بیوتن یکی از همین کارهاست. بیوتن را هم می‌توان شخصی‌ترین رمان امیرخانی تا این زمان دانست.

 

- شجاعت نویسنده در پرداختن به مفاهیم دنیای غرب و نگاهش به پدیده‌ای به نام اسلام آمریکایی تحسین‌ برانگیز است.

 

- این کتاب دارای شخصیت‌هایی نزدیک به آدم‌های "من او" بوده و از نظر سفرنامه‌ بودن، رمان شباهت‌هایی با "داستان سیستان" دارد.

 

- برگ برنده‌ی این رمان، حضور "یک جوان ایرانی معتقد" در قلب و پایتخت جهانی استکبار است که با صبغه‌ای اندیشه‌ای به روایت داستان می‌پردازد. این رمان ویژه فرهیختگان جامعه است و نباید انتظار داشت که همه‌ی جوان‌ها آن را بخوانند و فروش کتاب‌های قبلی نویسنده را داشته باشد

----------------------------------------------



: بعد نوشت


مطالب مرتبط :

http://raahneshin.blogfa.com/post-48.aspx

http://raahneshin.blogfa.com/post-61.aspx

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:42  توسط آرام   | 

 

       یا لطیف !

                     عشق از اول چرا خونی بود ؟

                                           تا گریزد هر که بیرونی بود

             

 

                   

 

              

 

---------------------------------------

یا رفیق !

  - ماه رجب آمد و ما مشق بندگی می کنیم تا صنم پرست نشویم .

 - مباد که رفاقتمان ، گرفتاریمان ، ناراحتیمان برای دوستی های دنیا باشد . 

        - خدایا !

                       رحم  کن

                                  بر کسی که بندگان به او رحم نمی کنند

                       و رو کن

                                به سوی کسی که سرزمین ها از او روی می گردانند  !

                               

          خدایا ! ما را به بندگی و به دوستی بپذیر  

     -------------------------

 پی نوشت !

 - عزیزی بیت بالا رو اینجور برام نوشتند :

            عشق از اول سرکش و خونی بود

                                                  تا گریزد  هر که  بیرونی  بود         

   - این پست در حقیقت متاثر از کتاب " بیوتن "   است که

 خواندن آن چند روز پیش به پایان رسید . و این بیت را همانطوری که نوشتم از آنجا نقل کردم .

 -  دلم میخواد در باره ی کتاب بنویسم . اما باید بگونه ای باشد که اگر کسی خواست آن را بخواند

لذت درگیر شدن با فضای کتاب را از دست ندهد .شاید در پستی دیگر نوشتم .

                                          در پناه حضرت دوست که هر خیری می رسد از اوست 

  ---------------------------------------------------------------------

بعد نوشت

لینکهای مرتبط  :

یخ چال ذهنت را به برق ِ فهم ِ حیات ِ دنیا که لعب است و لهو بزن !

روایت انسان آخرالزمانی!

                           

                      

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:29  توسط آرام   | 

 

 

           

 یا لطیف  !

 

  تو که یار مهربانت نامیده اند . پس چرا فقط تماشایت می کنند ؟ و از دنیایت لذت نمی برند ؟

چه کسی می داند که سالی یک بار جشن و ده روز هیاهو در این سالها چه تاثیری بر سرانه ی مطالعه گذاشته است ؟ آمار فقط چند دقیقه مطالعه در روز را باور کنیم ؛ یا این همه جنب و جوش و استقبا ل و تحمل زحمت برای رسیدن به این فستیوال فرهنگی ؟

  نکند نمایشگاه کتاب محدود شده به یادآوری از همان نوع نامگذاری روزها ؟ -  روز زن ، پدر ، کودک ؛ پرستار ، ... -  و دیگر حتی دیدن هر روزه ی کتاب در ویترین های کتاب فروشی ها هم قلقلکمان نمی دهد .

  خدا به قلم قسم می خورد . کسانی می نویسند . پس چه کسانی می خوانند و باید بخوانند ؟

خواندنی که آدمیت ما را می سازد . اما گویا شهد این لذت فقط بین اهل قلم و نشر ، دست به دست می شود . خودشان ، خودشان را می خوانند ! و نما یشگاه کتاب بیشتر به مکانی برای دیده شدن چهره های فرهنگی ، در یک ویترین بزرگ و بین همین جماعت  وبرای مدتی کوتاه شده است ، تا راهبردی برای نهادینه شدن خواندن بین خانواده ها .

 

-------------------------

 

تکمله :

 

 -  در کودکی و نوجوانی با خواندن کتابهای کتابخانه ی برادرانم  به دنیای خارج از خود هل داده شدم  - آن هم پنهانی ، چرا که در آن سنین  به جز کتابهای درسی فقط اجازه ی خواندن سری کتابهای طلایی( که خلاصه و پاستوریزه شده ی رمان های کلاسیک دنیا بود )را داشتم -

 

 -  کتابخانه ی آنها یک چیزی کم داشت . دیوان شعر . که آن هم به اجبار حفظ شعر غیر درسی برای به دست آوردن قسمتی از نمره ی ادبیات دبیرستان ، کشف شد . و اولین شعرهای غیر درسی که حفظ کردم :" تا کی به تمنای وصال تو یگانه " ی شیخ بهایی و " آخرین جرعه ی جام " مشیری بود  .

 

 -  زمان ازدواج برادر کوچیکه ، شانزده ساله بودم و کادوی من به آنها کتاب بود . وقتی من ازدواج کردم او بیست و پنج ساله بود و هدیه اش به من کتابخانه . کا ش یکی از اقلام اساسی جهیزیه ی دخترکانمان و درصدی از هم ّ و غم مادران  را- به جای کشف جدیدترین مدل اسباب خانه – تهیه ی کتاب و کتابخانه تشکیل می داد .

 

 -  این سالهای دوباره رفتن به دانشگاه و گشت و گذار در اینترنت ؛ خودم را از خواندن هر روزه ی کتاب  - رمان و داستان کوتاه و ...-  محروم و به خواندن پراکنده و گاه به گاه محدود کرده بودم . تا اینکه عزیزی ( که البته خودش بیشتر به e-book  اعتقاد داره  ) خواندن " ابله محله " ی " کریستیان بوبن " را پیشنهاد کرد . چون خودش هنگام خواندنش محوش شده بود و از این دنیای مجازی فارغ !   از شما چه پنهان بهش حسودیم شد  . بلافاصله اون کتاب و یه کتاب دیگه از بوبن را خریدم  و اینجوری شد که دوباره افتادم رو غلتک هر روز خواندن .

 

 -  دلم برای این یار مهربانی که این همه نامهربانی از ما می بینه می سوزه . دلم برای کودکی که دست در دست پدرش فقط با کتابهای کمک آموزشی درسی ، از نمایشگاه کتاب خارج می شد وهمین طور جوانانی که فقط اومده بودند تا جوانی کنند و دست خالی داشتند به رستورانی که سوخاری هایش حرف نداره می رفتند ؛می سوزه . ( چه می دانم باید خوشبین بود . شاید کتابهایشان راقرار بوده پیک به خانه هایشان ببرد . )  دلم برای بچه هایی که یار مهربانشان همه چیزی هست؛ جز کتاب ،می سوزه . دلم برای خودم وروزهای این سالهای نزدیک که  از "خواندن" و "حال خوب" دور بوده ام می سوزه .

 

 -  "طوفان دیگری در راه است "  را از مترو شروع به خواندن کردم و چهار ساعت بعد تمامش کردم . کتاب رو زمین نگذاشتم مگر برای پوشیدن لباس خانه و باز کردن در برای بچه ها . . اینجور کتاب خواندن را ، چهارسال بود که کنار گذاشته بودم . گر چه در آن سالهای دور برای انتخاب کتاب و سیر مطالعاتی راهنمایی نداشتم ؛ اما خوشحالم که به خواندن عادت کرده بودم . حتی اگر زمانهایی فقط برای دور کردن صداها و افکار مزاحم می خواندم . حداقلش نجات بخشی از بسیاری وابستگی ها و غصه های بی مایه بود .

 

 -  آیا کسی مجبور است کتاب بخواند ؟ پاسخ آن است که به یک لحاظ مسلما .اگر الزامی در میان نبود خط اختراع نمی شد ؛ کتاب و کتابخوانی که به قول فیلیپ لارکین بهترین نماد تمدن است ، ماندگار نمی شد .  (  ویژه نامه ی کتاب همشهری  )

 

-........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:3  توسط آرام   | 

 

یا لطیف !

{  از زبان دانیال خطاب به آدمهایی که تو خیابون رد میشند

" فرض اول :

مرگی در کار نیست . اگر مرگ نباشه ، آدم ها از بزرگترین خطر و بزرگترین تهدید هستی نجات پیدا می کنند . آدم ها برای چی از مریضی می ترسند ؟ برای اینکه بیماری همسایه ی دیوار به دیوار مرگه . برای چی از تصادف با ماشین می ترسند ؟ برای اینکه در تصادف احتمال ِ مرگ زیاده . برای چی از قبرستون و مرده می ترسند ؟ برای اینکه قبرستون یعنی خونه ی مرگ . "

" از تهدید، از زندان، از شکنجه،ازخون،از گلوله،از پلیس،از خشونت برای چی می ترسند ؟ "

 " برای این که همه ی این جاده ها – گیرم بعضی خاکی ، بعضی آسفالت،بعضی اتوبان – به جای وحشتناکی می رسند که شما ترسوها و ابله ها اسمش رو – از سر ناچاری و بی اسمی – گذاشته اید مرگ . "

" یعنی چون هیچ اسم دیگه ای به عقل ناقص تون نرسیده اسمش را گذاشته اید مرگ . "

" اما این مرگ چی هست یا چی نیست ، هیشکی نمی دونه . تنها کاری که ما می کنیم اینه که تا اونجا که ممکنه ، تا اونجا که ترس برمون نمی داره ، جلو بریم و بایستیم لبه ی تیز دره ای عمیق . دره ای خیلی عمیق و تاریکی که فکر می کنیم ته ِ اون هیولای مرگ خوابیده اما هیچ کدوم ی ما نمی تونیم حدس بزنیم که ته ِ اون دره چی هست . "

 

 دانیال زیر لب و خطاب به مادرش زمزمه می کنه  :

" فرض دوم  :

زنی در کار نیست . "

" اگه زنی در کار نباشه ، عشقی هم در کار نیست . شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد ول معطلند . اگه روزی زن ها بخواند از این جا برند ، تقریبا همه ی ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند . اما اگه قرار باشه مردها برند چی ؟ "

" اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و برند ، بهت قول می دم که هر چی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه ست رو با خودشون می برند . دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه . نصف حرام .نصف حلال . زن نصفه ی حلال دنیا ست . هر چی کثافت کاری و و گند کاری هست توی مردهاست . هر کی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه . تاریخ رو بخونه . تلویزیون تماشا کنه . روزنامه ها رو ورق بزنه . "

دانیال برید ه ی روزنامه را خواند  ( گزارش یونیسف  : ..... این گزارش تاکید می کند که این غیر قابل قبول خواهد بود که زنان بسیاری به دلیل اقدام اساسی " حیات دادن " بمیرند . بنابراین گزارش با تعهد سیاسی و اختصاص منابعی به این امر می توان از اغلب این مرگ ها جلوگیری کرد . )  زیر لب گفت : " اقدام اساسی . "   " لعنت به اقدام اساسی ! مرده شور هر چی اقدام اساسی رو ببره ! "  }*

 

----------------------------------

تکمله :

 

 -  *  قسمتهایی از متن کتاب " استخوان خوک و دست های جذامی " نوشته ی ( مصطفی مستور ) بهترین رمان سال 83

 

 -  ... لیلی گفت : کاش مجنون این همه خودخواه نبود . کاش لیلی را می دید

         لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند .

         خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی ، بچرخ . دور دور لیلی است ...

         خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد . دنیا ، لیلی ِ زنده می خواهد . ( عرفان نظر آهاری )

 

-   فضول نفس حکایت بسی کند ساقی     تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن  ( حافظ )

 

          فیلم " به همین سادگی  " را دیدم . فردا هم قراره برم نمایشگاه کتاب . در باره ی هر دو می خوام بنویسم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:30  توسط آرام   | 

 

یا لطیف !

{  دانیال :

"  امروز  برای همه ی ما روز مهمی یه . امروز می خوام در یاره ی موضوع مهمی ، موضوع خیلی مهمی ، با شما صحبت کنم . در باره ی مکانیزم ویرانی ِ انسان ها در جهان ِ مدرن . "

" زندگی وقتی شروع می شه سرعت زیادی نداره . در واقع می شه گفت خیلی هم کنده . معمولا بچه ها از زندگی جلوترند . ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها برای اون ها کش می آد . اما همین طور که بزرگ تر می شند ، سرعت زندگی شون زیاد می شه . وقتی جوون هستیم زندگی همون قدر سرعت داره که ما داریم ..."

" اما بعد زندگی سرعت می گیره . زن . بچه . کار . باز هم سرعت می گیره . بیماری . دبستان . ماشین . فریزر . یخچال . تعمیر شوفاژ . شغل دوم . شغل سوم . "

....

....

....

  " بروس شوارتز  یکی از بهترین عروسک گردان های دنیاست . عروسک گردان ها معمولا وقت نمایش دست هاشون رو توی دستکش مخفی می کنند تا تماشاچی اون ها رو نبینه و حواسش به نمایش باشه . بیشتر اون ها از نخ و عصا و این جور چیزا استفاده می کنند ، اما بروس شوارتز از این کارها نمی کنه . بروس دست هاش رو به شما نشون می ده ؛ برای اینکه نمایش هاش اون قدر محشره که بعد از یکی دو ثانیه ماشاچی دست ها رو فراموش می کنه و محو بازی می شه . دست ها رو می بینه اما در واقع نمی بینه . می فهمید چی دارم می گم کله پوک ها ؟ در واقع شما فقط رقص عروسک ها رو می بینید . بس که عالی می رقصند . اما نکته ی مهم ، نکته ی خیلی مهم ماجرا اینه ، یعنی من فکر می کنم اینه اگه اون عروسک های شوارتز عقل و شعور داشتند ، اگه می تونستند حرف بزنند ، خیال می کردند نخی در کار نیست . این همون چیزی یه که شما ... تا دم مرگ هم متوجه ش نمی شید . "  } *

---------------------------------------------------

تکمله :

 - *  قسمتهایی از متن کتاب " استخوان خوک و دست های جذامی " نوشته ی ( مصطفی مستور ) بهترین رمان سال 83

 

 - نام کتاب اشاره  به حدیثی از امام علی (ع) در صفت دنیا دارد که فرمود : " به خدا سوگند دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان ِ خوکی  در دست جذامی "

 

 - رمان ، بیان تکه هایی از زندگی آدمهای جورواجور یک برج مسکونی است .  : ( استاد دانشگاهی که فرزندش بیماری لاعلاجی داره و همسرش با تردید از امکان معجزه حرف می زنه ، آدمهای طماعی که برای به دست آوردن متاعی بیشتر از این دنیا برای کشتن دیگری آدم اجیر می کنند ، زن روسپی که عاشق کسی که براش شعر گفته می شه ، دختران و پسرانی که مهمونی میگیرند و ...، و ... ، و ... ، و دانیال که با مادرش زندگی می کنه ؛ و خیلی از حرفهای اساسی کتاب از زبان او که به نظر غیر متعادل میاد ، گفته شده )

 

 - خیال حوصله بحر می پزد، هیهات      چهاست در سر این قطره ی محال اندیش  ( حافظ )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:3  توسط آرام   | 

  

 یا لطیف !

 

{ "همه ی راه ها در تعلیم و تعلّم و سلوک خلاصه نمی شود . اگر آدم اسم رمز را بفهمد و کلید را پیدا کند ، از مسیر میان بری محیرالعقول ، راه صد ساله را یک شبه می پیماید . آن چنانکه سالکان کهنه کار را ، غرق در حرمان و حسرت ، پشت سر می گذارد  . "

 

 مش خجّه  :

                      "  خدایا : کلّ پرونده سپرده دست خودت ! من ، نه بلدم دنبال کنم ، نه عرضه شو دارم ، نه دل و دماغشو

 هر گلی زدی به سر خودت زدی ! من کی ام که بخواهم تعیین تکلیف کنم برات ! فقط کمکم کن که راضی و شاکر باشم به هرچی می دی و نمی دی . به هر چی می دی و پس می گیری و پس می دی .

 من اگر کس و کار داشتم شاید به این زودی یاد تو نمی افتادم . من اگر ازتو قوی تر ، مهربون تر ، و غیورتر می شناختم ، سراغ تو نمی آمدم .

 ولی هزار کرور شکر ، که تو همه کسی و از همه کس هم ، داراتری ، تواناتری و نسبت به بنده هات با وفاتری .

 پس تو ، هم شاهد باش ، هم وکیل ، هم قاضی ، هم دادستان .

 اگر دیدی لازمه ، حقمو بستان . اگه نه هم که فدای سرت . من تو رو می خوام ؛ نه حقمو . فقط دستمو ول نکن که تو شلوغی گم نشم . آخه من خیلی کوچیک تر از اونم که تو شلوغی گم نشم . "

 

  "  اگر برای کسی کاری بکنی که قبلا از از او مهردیده ای که هنر نکرده ای ! معامله کرده ای . اگر در ازای قهر و جفا ، مهر و وفا کنی هنر کرده ای . ... نه ... هنر نکرده ای ، به وظیفه ی خدایی ات عمل کرده ای . یک بار برای یک بنده کاری کرده ای که خدا یک عمر برای همه ی بندگانش می کند . چه قدر بنده باید بی جنبه باشد که با مثقال ، منّت بر سر خروار بگذارد . " } *

 

---------------------

 

تکمله :

 

  - *  بریده ای از بریده ی متن کتاب  " طوفان دیگری در راه است "  نوشته ی ( سید مهدی شجاعی )

  - این کتاب ( معرفی مختصر کتاب " طوفان دیگری در راه است " ) رو تو راه دانشگاه به خونه توی اتوبوس خوندم .  ( حتما باید کتاب رو پیدا کنم و کامل بخونمش )

 

  - برای چندمین باره که عمیقا از این اقدام شهرداری ( گذاشتن کتابهای خواندنی ِ خوب برای مسافران ) سپاسگزارم !

 

  - مش خجّه  ، زنی است که هنر " راضی و شاکر بودن " در وقت ِ داشتن و نداشتن را دارا ؛ و حس و حالش در ارتباط با خدا در هر دو حالت یکسان بوده .   شاید سخت ترین کار برای یک انسان همین باشه، که او را قادر می کنه تا یک شبه ره صد ساله رو طی کنه .

 

  - خیلی وقتها شده که هر کدوم از ما آرزو کردیم یکی از این آدمها سر راهمون قرار بگیره ؛ تا یادمون بیاد که بندگی ، ایمان خالص و مطلق به خدایی ِ خدا ، یعنی چی ؟ تا روزنه های بسته ی دلمون رو به مدد نور اونها باز کنیم . نمی بینمشون ؟ یا می بینیم و از کنارشون راحت رد می شیم ؟

 

  -  " اولیاء من در دنیا ناشناخته اند . آنان تحت پوشش من اند و در سایه سار حمایت من ، جز خودم هیچ کس قدرشان و منزلتشان را نمی شناسد . "  (  حدیث قدسی از کتاب " اسرار الهی " 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:21  توسط آرام   |