تبليغاتX
آن سوی هفت پرده
"اشک حرم نشين نهانخانه ی مرا...زانسوي هفت پرده به بازار مي کشي" ...خدايا رهايم مکن

یا لطیف!

                             

 - چند روزی می شه که خواندن «دا» را تمام کردم.

 با خواندن کتاب "دا" دوباره با احساس وسوالی مشابه چند وقت پیش درگیر شدم. اینکه تا کی وتا کجا خواننده ی نقش آفرینی های دیگران باشم؟! و دریغ از ماندگاری یک نقش تاثیر گذار در زندگی خویش؟

دلم می خواهد که ازمادرانی مثل "دا" مادر خانم "سیده زهرا حسینی" و پدر شهید ش ؛ که با تربیت شایسته خود، و به مدد زندگی دینی و کسب روزی حلال، چنین فرزندانی را پرورش داده اند؛ و از خود  خانم "سیده زهرا حسینی" که حاضر به بازگویی خاطراتش از روزهای مقاومت خرمشهر در برابر متجاوزین شدند؛ هزاران بار تشکر کنم.

و توصیه برای خواندن این کتاب، به نسل امروز که هنوز در چرایی و چگونگی سال های دفاع باقی مانده و درک درستی از ارزشهایی که سبب رشادت ها و پایمردی شیر زنان و دلاور مردان وطنش در آن دوران شد؛ ندارد.

با خواندن این کتاب سیر بزرگ شدن روح آدمی را در می یابی که بدون نیاز به اندرز و توصیه از جانب دیگری؛با دل و جان مسوولیت حفظ ارزش های انسانی و دینی وملی ، را می پذیرد؛ و با شراکت همدلانه در رنج و مصیبت دیگران، و با حضور در دلخراش ترین صحنه هایی که حتی مردان از آن دوری می جستند؛ حماسه ای رامی آفریند؛ تا اکنون با مرور آنها من و تو و دیگران را از منیت پرستی ها و بی تفاوتی هایمان شرمنده سازد.

-------------------------------------

تکمله:

1- حین خواندن کتاب به دنیایی دیگر وارد می شوی که؛ زمین گذاشتن کتاب یا هر گونه صدا و مزاحمت دیگران، گویی تو را از یک بلندی به پرتگاه میکشاند! و " این دنیایی" می شوی!

2- دست دست نکن، حتما "دا" را بخوان! و اگر توانستی فصل 3 تا 13 آن را بدون همراهی اشک بخوانی؛ خبرم کن!

3- من هم در مدرسه روشنگر که "زینب"( خواهر سیده زهرا حسینی ) در آن مشغول به تحصیل شد؛ سالهای 61 تا 64 دوران دبیرستان را گذراندم.

4- می گم مدیونم ولی عکس یه شهید نیست روی دیوار خونه م
     می گم علقمه و غافلم از غربت اروند

     شرمنده نشدم از پلاک و چفیه و سربند ...

                                          دوای درد مرا هیچ کس نمی داند
                                                                      فقط بگو به طبیبان دعا  کنند مرا
 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 5:33  توسط آرام   | 

 

  یا لطیف !

 

  زمانی که مردان در حال تحلیل و سخنرانی در مورد حل مشکلات ، و نظریه پردازی

برای سیاستهای خرد و کلان دنیا و جامعه شان هستند ؛ زنان برای مشکلات ریز و درشت زندگی ، راههای عملی پیدا کرده و انجامش می دهند و زمان را مدیریت می کنند .

 ] پس زن بودن ، خوب است !؟ [

 

  وقتی مردان یاد گرفته اند که درد دل نکنند و اشک نریزند ؛ غصه دار که می شوند

 کسی حالشان را نپرسد  ] خوشحال باشم که زن هستم ؟ [

 

  مردانی که باید با منطق و قاعده های بسته و خشک خودشان سر و کله بزنند و از -احساساتی که زن را در بدترین شرایط ، سرپا نگه می دارد -  بی بهره باشند

 ] دلم برایشان بسوزد ؟ [

 

  همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر ،هست و نیست  . چرا که اجتماع  ِ بشر ساخته ی امروزه ،  موارد زیادی * را برای ناخرسندی از زن بودن ، فراهم کرده .

 با این وجود می دانم  که :

  بزرگترین لطف ِ خدا ، چشانیدن  ِ عمیق ترین و حقیقی ترین عشق بشری در کام

 یک انسان - مادر بودن - است . و اگر زنی فقط به خاطر همین حس مادری

( مادر ِ مسوول ، نه مادر ِخدمتکار )  ، بخواهد زن باشد برایش کافی ست .

 

  زنانی هستند که فکر می کنند وقتی مثل مردان شدند ، به حقوقشان دست یافته اند .

آیا در نا خود آگاهشان به برتری مرد اذعان ندارند ؟!  می خواهند مثل او باشند تا

 از این جنس برتر ! کم نیاورند ؟

 

  اگر زنی ، گلایه ای کرد و مطالبه ی حق در جهت تثبیت کرامت انسانی اش ؛ آن را به حساب ناراضی بودن از خلقتش نگذاریم  .

 

بگذاریم زنان  ِما زن بمانند ، نه ضعیفه . بگذاریم به جهت انسان کامل شدن پیش بروند ، و از آنها انسان ِ فرو دستی که زندگیش را می گذارد تا دیگری رشد کند ؛ نسازیم .

یک بال شکسته و معیوب ، کارایی بال سالم را هم کم کرده و پرواز را مختل می سازد . خانواده با دو با ل هماهنگ رشد پیدا می کند و سالم می ماند .

 

  اگر زن ِ مسلمان هستم ، سزاوار است اطاعت ِ کامل از مرد ( شوهر – پدر ) ِ مسلمانی داشته باشم که تقوی داشته باشد . هم خودش فهم کند و هم بگذارد زن ( همسر – دختر ) ش بفهمد و فکر کند و مسیر رشد او را بسته نگه ندارند .

 

------------------------------------     تکمله  :    * برای موارد ناخرسندی  ِ زنان از زن بودنشان که ناشی از اشتباهات اجتماع بشر ساخته و قانونگذاریهای نادرست انسان است ، مثالهای زیادی می توان یافت که به یاری خدا در خلال پستهای آینده ، به آنها می پردازم . مهم این است که زنان در مواجهه با این موارد ، همراه و همگام با کج بینانی که خلقت زن را ناقص می دانند ، نشوند . ( حتی گاهی بلند گوی آنان ! )     -  باکی از قضاوتهای تحقیر آمیز ِ مردانی که حتی خودشان را نشناخته اند ندارم . چرا که ملاک  ِ برتری نزد خالقم ، مرد بودن و حتی زن بودن ، نیست .                                                                                                                   در پناه حضرت دوست که هر خیری می رسد از اوست  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:27  توسط آرام   | 

 

یا لطیف !

 

   "  به همین سادگی  "

 

                  

 

    بالاخره بعد از خواندن چندین نقد و توضیحات کارگردان فیلم ( رضا میر کریمی ) از فیلم  ِ " به همین سادگی "  موفق به دیدن آن شدم  (۱۳/۲/۸۷)  خواندن نقدها پیش زمینه ی خوبی بود برای فهم بهتر ذهنیت طاهره ، وموقعیتی که در فیلم نشان داده شده .

 

   برشهایی از فیلم  در رابطه با تنهایی ودیده نشدن یک زن توسط اطرافیانش  :

 

-         وقتی طاهره به حساب  مشترک با همسرش مراجعه می کند تا برای او کادوی سالگرد ازدواج بخرد ؛ مواجه با عوض شدن رمز آن می شود بدون اینکه به او اطلاع داده شده باشد .

 

-         پسر کوچک طاهره ، معنی چند لغت انگلیسی را از مادرش می پرسد ، اما به او اعتماد نمی کند و زنگ می زند به منشی شرکتِ پدرش و دوباره سوال می کند .

 

-         طاهره نمی داند کجای این زندگی قرار دارد . شاید به دنبال شناخت خود و قابلیتهایش کلاسهای مختلفی را ( بدن سازی ، نقاشی ، شعر ، ...) تجربه می کند که هیچ کدام از

    آنها هم اقناعش نمی کند .

 

-         وقتی برای سرودن شعر،لحظه ای به او الهام می شود و شروع به نوشتن می کند ، با افتادن خودکارش زیر کابینت ، نوشتن نیمه کاره می ماند و دیگر نمی تواند  ادامه دهد . ]شاید تعبیری از عدم تامین شرایط لازم برای شناخت تواناییهای خود و رها کردن آن [...

 

-         همسر طاهره عکسی از نخستین سفرشان را می بیند ؛ بدون توجه به یاد آوری های طاهره از آن روزهای خوب ؛ به تعریف برخوردهای امروزش با طرف قرارداد خارجی شرکت و عدم همراهی شریک خودش ؛ می پردازد

 

-         تردید طاهره به رفتن ، یا نرفتن ؛ و رها کردن زندگی برای مدتی نامعلوم ، سرانجام با اعتقاد راسخ زن ِهمسایه به سپید بخت بودن ِاو ! – که بدون توجه به غوغای درون طاهره در قالب جمله ای بیان می شود -  پایان می پذیرد .   و در پاسخ به همسر خواب آلوده اش که ( می گوید : جانم ؟! من همین جا هستم . ) می ماند تا باز هم نقطه ی اتکایی برای همسر ، فرزندان ، همسایه ها و ... باشد . حضور دائمی که از فرط ِ -بودن- به نادیده انگاشتن ، منجر شده است . و مرد بی اینکه حتی از تصمییمی که می رفت به مرحله ی عمل در آید ؛ با خبر شود ؛ به آسودگی خیا لش ادامه می دهد .

 

-         و آرزوی بازگشت به سرزمین کودکی ها ؛ دنیای ساده تر از اکنون ِ شهر نشینی ؛ ناکام می ماند .

-          

-         - اگر هدفِ این فیلم ، آن بوده که مخاطبش را به این سوال برساند که   " من بودم ، چه می کردم ؟ "   ؛ این افسوس را در دل و این سوال را در ذهن به جا می گذارد که  :

   راستی آقای میر کریمی ! چند درصد از مخاطبان واقعی ِ فیلمتان ، آن را خواهند دید ؟ !

 

-         وقتی نیمی از مخاطبان این فیلم شامل مردان می شود ؛ پس باید به آنها هم این تلنگر وارد شود که :

  احساس خوشبختی صرفا به مسائل اقتصادی و بر طرف شدن مشکلات این چنین ، ربط ندارد . بلکه تا وقتی حس دوست داشته شدن و دوست داشتن به وجود نیاید و پاسخی به نیاز ارتباطی  و همدلی زن داده نشود ؛ او احساس خوشبختی نخواهد کرد . حتی اگردر نظر  دیگران ، زندگی او بدون بحرانی خا ص باشد و به همین لحاظ او را خوشبخت بدانند .

 

-         و من فکر نمی کنم آخرین تصمیم ِ این زن برای باز هم ماندن ؛ به همین سادگی به دست آمده باشد . واین ما هستیم که از کنارِ دنیای درون و توانایی های زنان ِ خانه دار به همین سادگی عبور می کنیم !  و هرگز درک نمی کنیم چگونه است که چنین  زنی علیرغم تمام خستگی و ملالت و یکنواختی و عدم احساس خوشبختی  باز هم می ماند . و باز هم دیگران را به دلخوشیهایشان دلخوش می دارد .  

 

------------------------

 

 حاشیه  :

 

-        در سالن سینما ردیف جلوی ما دختر بچه ی حدودا 5 ساله به همراه والدینش نشسته بود که به نظر نمی رسید زیاد هم به فیلم توجه داشته باشد . اواخر فیلم که زن را چمدان به دست دید ؛ یک دفعه پرید بغل مادرش و گفت : من می دونم که تو منُ خیلی دوست داری و هیچ وقت منُ نمی ذاری بری  .

       

 - اواسط فیلم خانمی مسن چند دقیقه ای از سالن خارج شد و هنگام برگشتن روی سکوی کنار صندلی ها نشست . بعد از اتمام فیلم وقتی فرزندانش دستش را گرفتند تا با هم خارج شوند ؛ به آنها گفت : این عین زندگی من بود  .

                                **************

          تو دستگیر شو ، ای خضر خجسته پی که من

                                       پیاده می روم  و همرهان  سوارانند

                              

                                                     

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:19  توسط آرام   | 

 

یا لطیف !

{  از زبان دانیال خطاب به آدمهایی که تو خیابون رد میشند

" فرض اول :

مرگی در کار نیست . اگر مرگ نباشه ، آدم ها از بزرگترین خطر و بزرگترین تهدید هستی نجات پیدا می کنند . آدم ها برای چی از مریضی می ترسند ؟ برای اینکه بیماری همسایه ی دیوار به دیوار مرگه . برای چی از تصادف با ماشین می ترسند ؟ برای اینکه در تصادف احتمال ِ مرگ زیاده . برای چی از قبرستون و مرده می ترسند ؟ برای اینکه قبرستون یعنی خونه ی مرگ . "

" از تهدید، از زندان، از شکنجه،ازخون،از گلوله،از پلیس،از خشونت برای چی می ترسند ؟ "

 " برای این که همه ی این جاده ها – گیرم بعضی خاکی ، بعضی آسفالت،بعضی اتوبان – به جای وحشتناکی می رسند که شما ترسوها و ابله ها اسمش رو – از سر ناچاری و بی اسمی – گذاشته اید مرگ . "

" یعنی چون هیچ اسم دیگه ای به عقل ناقص تون نرسیده اسمش را گذاشته اید مرگ . "

" اما این مرگ چی هست یا چی نیست ، هیشکی نمی دونه . تنها کاری که ما می کنیم اینه که تا اونجا که ممکنه ، تا اونجا که ترس برمون نمی داره ، جلو بریم و بایستیم لبه ی تیز دره ای عمیق . دره ای خیلی عمیق و تاریکی که فکر می کنیم ته ِ اون هیولای مرگ خوابیده اما هیچ کدوم ی ما نمی تونیم حدس بزنیم که ته ِ اون دره چی هست . "

 

 دانیال زیر لب و خطاب به مادرش زمزمه می کنه  :

" فرض دوم  :

زنی در کار نیست . "

" اگه زنی در کار نباشه ، عشقی هم در کار نیست . شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد ول معطلند . اگه روزی زن ها بخواند از این جا برند ، تقریبا همه ی ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند . اما اگه قرار باشه مردها برند چی ؟ "

" اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنند و برند ، بهت قول می دم که هر چی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه ست رو با خودشون می برند . دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه . نصف حرام .نصف حلال . زن نصفه ی حلال دنیا ست . هر چی کثافت کاری و و گند کاری هست توی مردهاست . هر کی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه . تاریخ رو بخونه . تلویزیون تماشا کنه . روزنامه ها رو ورق بزنه . "

دانیال برید ه ی روزنامه را خواند  ( گزارش یونیسف  : ..... این گزارش تاکید می کند که این غیر قابل قبول خواهد بود که زنان بسیاری به دلیل اقدام اساسی " حیات دادن " بمیرند . بنابراین گزارش با تعهد سیاسی و اختصاص منابعی به این امر می توان از اغلب این مرگ ها جلوگیری کرد . )  زیر لب گفت : " اقدام اساسی . "   " لعنت به اقدام اساسی ! مرده شور هر چی اقدام اساسی رو ببره ! "  }*

 

----------------------------------

تکمله :

 

 -  *  قسمتهایی از متن کتاب " استخوان خوک و دست های جذامی " نوشته ی ( مصطفی مستور ) بهترین رمان سال 83

 

 -  ... لیلی گفت : کاش مجنون این همه خودخواه نبود . کاش لیلی را می دید

         لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند .

         خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی ، بچرخ . دور دور لیلی است ...

         خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد . دنیا ، لیلی ِ زنده می خواهد . ( عرفان نظر آهاری )

 

-   فضول نفس حکایت بسی کند ساقی     تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن  ( حافظ )

 

          فیلم " به همین سادگی  " را دیدم . فردا هم قراره برم نمایشگاه کتاب . در باره ی هر دو می خوام بنویسم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:30  توسط آرام   |